About

پوپک یا هدهد پرنده ی زیبا ومورد علاقه ی من است
امیدوارم وبلاگ من هم بوستانی باشدبرای تمام کسانی که پوپک را دوست دارند
نه، برای همه ی کسانی که دوست دارند همه چیز به زیبایی پوپک باشد
الهه ...
Categories
Tags
Links
Other
داستان و ضرب المثل -مادر مهربون

 مادر مهربون

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

سوسک سیاه نشسته بود

بچه ی او رو دیوار

ایستاده بود خبردار

تا مادره نگاش کنه

نگاه به سر تا پاش کنه

سوسکه تا بچه شو دید

با شادمانی خندید

گفت:« عزیزم

بچه ی خوب و تمیزم

قربونت برم مهربونم

کوچولوی شیرین زبونم

قربون اون دست و پای بلوریت

قربون اون صورت مثل حوریت

برای من تو خوشگلی،مثل گلی

قشنگ و ناز و تپلی

بیا تو را ببوسم

کوچولوی ملوسم»

 

بچه ی سوسکه خندید

به سوی مادر دوید

گفت:«مامان مهربونم

مامان شاد و خندونم

منم تو را دوس دارم

فدات بشم مادرم.»

*****************************

مادرا همه مهربونن

بچه هارو خیلی دوس دارن

 

بچه های عزیزم، شما ضرب المثلی را که این قصه ی کوچولو را براساس اون نوشتم، بلدید؟

*

*

*
*
*
*
*
*

درست حدس زدید،ضرب المثل این بود:

سوسکه  به دیوار راه میرفت، ننه اش می گفت:قربون اون دست و پای بلوریت!

 

El@he... | سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 |
ضرب المثل وداستان مرغ سیاه من

مرغ سیاه من

 

یه مرغ دارم سیاهه

پاهای اون کوتاهه

تاجش سرخه، نوکش طلا

شیطونه و خیلی بلا

هرروز براش دون می ریزم

خرده های نون می ریزم

یه کاسه ی آب میارم

کنار نون ها میذارم

مرغم میاد آب می خوره

دون می خوره،

خرده های نون می خوره

بعدش میگه قدقدقدا

خوشمزه بود شکرخدا

یه روز که آب و دونه

خورد و دوید تو لونه

خوابید و قدقدا کرد

انگار منو صدا کرد

وقتی رفتم سراغش

دیدم یه تخم گذاشته

یه تخم ریزه  میزه

ناز و سفید گذاشته

مرغ سیاه نازنین

نگاه می کرد روی زمین

می گفت من که سیاهم

چرا تخمم سفیده؟

تخم  به این سفیدی

کسی تا حالا ندیده

گفتم آره مرغ  سیاه

مرغ سیاه پاکوتاه

تخم میذاری رنگش سفید

مقوی و خیلی مفید

می پزم و می خورمش

خوشمزه س و خیلی لذیذ

مرغ سیاه پاکوتاه

با شادی قدقدا کرد

بازم شکرخدا کرد

منم براش دون  پاشیدم

خرده های نون پاشیدم

 

 

بچه های گلم، این داستان شما را یاد کدوم ضرب المثل انداخت؟

:

:

:

:

:

:

:

:

درسته،ضرب المثل این بود:« مرغ سیاه تخم سفید گذاشته...»

El@he... | سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 |
داستان جارو و دم موش باضربالمثل

جارو و دم موش

یه روز توی زمستون

یه موش ناز و شیطون

می خواست که برف پارو کنه

کف خونه شو جارو کنه

اول یه پارو پیدا کرد

برف بومش را پارو کرد

بعدهم دنبال جارو

می گشت این سو و اون سو

توی خونه جارو ندید

رفت از توی بازار خرید

گذاشتش روی شونه ش

تا ببره به لونه ش

یه کمی رفت و خسته شد

از خستگی درمونده شد

گفت جارو خیلی سنگینه

چه جوری باید برم خونه؟

خوبه جارو رو ببندم

به این دم بلندم

روی زمین کشون کشون

می برمش به خونه مون

جارو رو بست به دمبش

اونو کشید و بردش

وقتی رسید به لونه

می خواست بره تو خونه

دید در لونه تنگه

کنار در یه سنگه

موش زرنگ،

از اون در تنگ

رد نمی شد،

جاش میون در نمیشد

رفیق موشه

از یه گوشه

سرک کشید

تا اونو دید

گفت عزیزم

رفیق خوب و تمیزم

چرا دم در هستی؟

جارو به دمبت بستی؟

آخه تپلی، رفیق ناز و کپلی

با این دم و این جارو

نمی تونی بری تو

اومد جارو رو باز کرد

دم موشه  رو ناز کرد

گفت حالا فرز و تند و تیز

جارو بکش خیلی تمیز

لونه ات بشه دسته ی گل

صدآفرین موش تپل

 

موشی فرز وِتند و تیز

جارو کشید خیلی تمیز

لونه ش که شد دسته ی گل

گفت آفرین موش تپل

**********************************************

کوچولوهای عزیزم، متوجه شدید من قصه ی موش کوچولو را براساس کدام ضرب المثل نوشته ام؟بله، درست گفتید: موش تو سوراخ نمی رفت، جارو به دمبش می بست!

El@he... | سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 |
فصل زیبای بهار................

بهار

بازم بهار میخواد بیاد

مهمون خونه ها بشه

میخواد یه کاری بکنه

لبها به خنده وابشه

پروانه ها رو میاره

پر بزنن تو باغچه ها

صورت گل را ببوسن

حرف بزنن با غنچه ها

آدمهارو وامیداره

خونه تکونی بکنن

بلبلارو وامیداره

تا نغمه خونی بکنن

به ابر میگه بازم ببار

به روی هر شهر و دیار

بازم شکوفا میکنه

گلهارو توی سبزه زار

بهار میاد با یک سبد

پر از گلای رنگارنگ

روی لبات جا میذاره

یه خنده ی ناز و قشنگ

El@he... | دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389 |
توپ قلقلی من

به نام خدا

رفيق قلقلي من

 

اي توپ قلقلي بدو

كوچولوي فسقلي بدو

بپر بالا

 بيا پايين

برو تو هوا

بخور زمين

 

توپ قشنگم مي دوني

كه خيلي ناز و شيطوني؟

پر مي كشي توي هوا

قل مي خوري روي زمين

ميري بالا

مياي پايين

 

ديروز چه  شيطون شدي!

روي درخت  پريدي

همونجا پنهون شدي

 

خواستم  تو رو بيارم

روي زمين بذارم

چشمم تو را خوب نمي ديد

دستم  بهت نمي رسيد

درخته  را تكون دادم

تو افتادي روي زمين

 

گرفتمت دو دستي

رفيق من تو هستي

*******************

El@he... | دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389 |
خواب گلی

 

مامانم می گفت:

خواب می دیدم بچه شدم

مثل گل باغچه شدم

پیرهن چین چین پوشیدم

دنبال توپم دویدم

اما وقتی بیدار شدم

دیدم که بچه نیستم

یک گل باغچه نیستم

خودم یه بچه دارم

گل توی باغچه دارم

بچه ی من گل منه

قمری و بلبل منه

El@he... | دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389 |
دعوت از ماه

ماه قشنگ آسمون

یه  شب بیا به خونه مون

از آسمون بپر پایین

بدو بیا روی زمین

بیا،بشین کنار من

قصه بگو برای من

قصه ی یک  ستاره

 که تا سحر بیداره

یا اون ابر سیاهی

که دوست  داره بباره

ماه قشنگ آسمون

تو کی میای به خونه مون؟

یه شب میای می دونم

منتظرت می مونم

El@he... | دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389 |
افسانه ی شمشاد کوچولو

يكي بود يكي نبود غيراز خدا هيچكس نبود

در زمانهاي قديم در روستاي سرسبز و زيبايي زن و شوهر جواني زندگي مي كردند كه يك پسر كوچولوي بازيگوش و بامزه به اسم شمشاد داشتند. زن و مرد روزها در مزرعه كار مي كردند و شمشاد كوچولو هم نزديك آنها بازي ميكرد. او حيوانات را خيلي دوست داشت و هرگز آنها را  اذيت نمي كرد. به مرغ و خروس و جوجه ها دانه مي داد و تخم مرغها را جمع ميكرد.

آنها خانواده ي خوشبختي بودند و شمشاد از داشتن پدر و مادري مهربان احساس شادي و رضايت مي كرد.

يك روز پري جنگلي كوچكي كه در جنگل سرسبز نزديك روستاي آنها زندگي مي كرد، از كنار خانه ي آنها رد مي شد .او صداي خنده ي شمشاد را شنيد . به داخل خانه نگاه كرد و شمشاد را ديد كه در كنار پدر و مادرش نشسته و با خوشحالي حرف مي زند و پدر و مادرش هم با مهرباني به حرفهايش گوش مي دهند.

پري جنگلي كه موجودي حسود و بدجنس بود، از شادي آنها نارحت شد و تصميم گرفت شمشاد را آزار دهد. او يك دستبند طلاي جادويي درست كرد و خودش را  به شكل فروشنده ي دوره گردي درآورد و به نزد مادر شمشاد رفت و به او گفت اگر كمي غذا به من بدهي اين دستبند را به تو ميدهم. مادر كه از دستبند خوشش آمده بود ، كمي غذا به او داد و دستبند را گرفت و به دستش بست. از آن لحظه به بعد اخلاقش عوض شد. همين كه شمشاد مي خواست حرف بزند يا بازي كند، با همان دستي كه دستبند را به آن بسته بود، كتكش مي زد و به او اجازه نمي داد بازي كند يا حرف بزند و شعر بخواند. مادرش مي گفت: « تو بزرگ شده اي و بايد مثل آدم بزرگها رفتار كني ، بچگي ديگر بس است.»

يك روز شمشاد از دست مادرش كتك مفصلي خورد .از دست اوفراركر د. با چشم گريان به طرف لانه ي مرغ و خروس رفت و به جوجه ها گفت:« مادرم خيلي بداخلاق شده، ديگر دوستم ندارد، برايم قصه نمي گويد ، نوازشم نمي كند و اجازه نمي دهد بازي كنم. خوش به حال شما كه مادرتان دوستتان دارد و شما را زير بال و پرش مي گيرد. پدرتان هم برايتان آواز مي خواند و مراقب شماست. كاش من هم مثل شما يك جوجه كوچولو مي شدم.»

ناگهان اتفاق عجيبي افتاد؛ شمشاد به يك جوجه كوچولو تبديل شد و جيك جيك كنان به داخل لانه رفت و در كنار بقيه ي جوجه ها شروع كرد به دانه برچيدن!

پدر و مادر شمشاد هرچه او را صدا زدند و دنبالش گشتند، پيدايش نكردند.شب شد و شمشاد به خانه نيامد. مادرش گريه مي كرد و پدرش به همه جا سر مي زد و سراغ شمشاد را مي گرفت، اما كسي اورا نديده بود.

آن شب براي پدر و مادر شمشاد شب وحشتناكي بود. همين كه سپيده سرزد، مادرش هراسان و نالان به سوي جنگل رفت تا شايد نشاني از پسرش بيابد. در راه پيرمردي سفيد موي را ديد كه عصازنان به طرف روستاي آنها مي آمد. از او پرسيد:« پدرجان، توسر راهت  يك پسر كوچولوي قشنگ و بامزه را نديدي؟ او پسر من است و ازديروزتا حالا گم شده، تورا به خدا اگر او را ديده اي به من بگو.»

پيرمرد نگاهي به دستبند طلاي او كرد و گفت:« اگر دستبندت را به من بدهي به تو خواهم گفت كه او كجاست.»

مادر گفت:« اما اين دستبند براي من خيلي عزيز است، چيز ديگري از من بخواه.» پيرمرد سرش را تكان داد و گفت:« نه نمي شود. من فقط دستبند تورا مي خواهم.»

مادر با  بي ميلي دستبند را بازكرد و آن را به پيرمرد داد. پيرمرد با عصايش به روستا اشاره كرد و گفت:« به خانه ات برگرد ، پسرت را آنجا مي بيني.»  مادر گفت:« از كجا بدانم راست مي گويي؟» اما پيرمرد ناپديد شده بود.

مادر با شتاب به خانه برگشت و شمشاد را ديد كه در كنار لانه ي مرغ و خروس بازي مي كند. او را در آغوش گرفت و بوسيد و پرسيد:« كجا بودي عزيزم؟» شمشاد گفت من به شكل جوجه درآمده بودم، اما وقتي تو دستبند را به پيرمرد دادي به شكل اولم برگشتم.» مادر با تعجب گفت:« تو از كجا فهميدي كه من دستبند را به پيرمرد دادم؟» شمشاد جواب داد:« مرغ و خروس مي گفتند كه اگر تو دستبند طلايي را به پيرمردي كه سر راهت  مي بيني بدهي، من به شكل اولم برمي گردم و تو هم دوباره مهربان مي شوي. آن دستبند يك دستبند جادويي بود كه تو را بداخلاق و تندخو مي كرد. آن پيرمرد فرشته ي مهرباني بود كه براي كمك به من سر راه تو قرار گرفت.»

مادر خدا را شكر كرد كه همه چيز به خير گذشته است. شمشاد را بغل كرد و به خانه برد و به شوهرش كه از همه جا بي خبر مي خواست به دنبال شمشا د بگردد گفت:« نمي خواهد جايي بروي، شمشاد همين جا در كنار ماست . ما بازهم خانواده ي خوشبختي خواهيم بود.»

از آن روز به بعد شمشاد و پدر و مادرش بازهم با مهرباني در كنار يكديگر زندگي كردند و به كسي اجازه ندادند كه آرامش آنها را به هم بزند. اميدوارم همه ي بچه ها در كنار پدر و مادرهايشان به خوبي و خوشي زندگي كنند و هميشه شاد و بانشاط باشند.

 

El@he... | یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 |
کار کردن وضیفه ی انسان است

آن یکی کارگر است

آن یکی چوپان است

آن یکی دفتردار

آن یکی دربان است

 

آن یکی می بافد

فرش پرنقش و نگار

 

دیگری می دوزد

پیرهن با شلوار

 

آن یکی هست پزشک

کار او درمان است

آن یکی هم افسر

دیگری سروان است

 

آن یکی رفتگر است

دیگری هست وزیر

یک نفر هم نانوا

دیگری هست وکیل

 

یک نفر راننده

دیگری هم خلبان

آن یکی برزگر است

دیگری هم ملوان

 

آن یکی صنعتگر

دیگری کفّاش است

آن یکی پیشه ور است

دیگری نقّاش است

 

هرکه  دارد کاری

توی دنیای قشنگ

کارها از همه نوع

کارها از همه رنگ

 

کار یعنی خدمت

همت و سعی و تلاش

بهر کسب روزی

بهر امرار معاش

 

کارکردن هنر است

کارکردن عار نیست

هیچ کس خسته تر از

آدم بیکار نیست

El@he... | یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 |
نوروز مبارک

عمو نوروز آمد

با خود عیدی آورد

شادی و خنده و گل

با نوای بلبل

چشمه های جوشان

ابر و باد و باران

سفره ای با 7 سین

چیده،نامش هفت سین

با سماق و سرکه

سیب و سنبل،سنجد

و کمی هم سمنو

چندتا حبه ی سیر

در کنارش ماهی

توی یک تنگ بلور

تخم مرغ رنگی،

آینه،سبزه و قرآن هم هست

تا بگوید که بهار آمده است

آمدن بهار و عید فرخنده ی نوروز که میراثی جهانی برای انسان هاست، بر شما عزیزان مبارک باشد.امیدوارم سالی خوب و خوش همراه با شادی و سلامتی و برکت داشته باشید.التماس دعا

El@he... | چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 |
بهاری که خداند آفرید

 

كلاغه روي ديوار

صدا مي كرد قار و قار

مي گفت خبرخبردار

آمده فصل بهار

هوا شده پاكِ پاك

سبزه در آمد ازخاك

برفها ديگه آب شدند

چشمه ها پرآب شدند

بهار و عيد نوروز

آمده اند امروز

با سبداي پرگل

 با لاله و با سنبل

در این بهار زیبا

دنیا شده باصفا

El@he... | چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 |